تبليغاتX
آفتاب مهربانی
صدای دل

 

 

 

 

 گاهی که با خودم فکر میکنم، می بینم شهادت امام حسین (ع)

 چه با عزت و با شکوهه...و چه افتخاریه برای آدم که اینطور سرفراز

 و سر بلند در پیشگاه پروردگارش حاضر بشه...همون تعبیری که امام

  حسین (ع)از مرگ داشتند...مرگ زیبا....

 البته نه هر مرگی....بلکه مرگ در راه حق و حقیقت...در راه خدا...

 یاد اشعاری افتادم که امام حسین (ع) در راه کربلا می خواندند که

 احتمالا از خودشان و یا امیرالمؤمنین است...شعرهایی که تن آدم

  رو می لرزونه.....

 « اگر چه دنیا قشنگ و نفیس و زیباست، اما هر چه دنیا قشنگ و زیبا باشد،

 آن خانه پاداش الهی خیلی قشنگتر و زیباتر و عالیتر است.»

 « اگر مال دنیا را آخرش باید گذاشت و رفت، چرا انسان نبخشد؟!...چرا

 انسان به دیگران کمک نکند؟!...چرا انسان خیر نرساند؟!»

 اگر این بدنها آخر کار باید بمیرد، آخرش اگر در بستر هم شده باید مرد،

 در مبارزه با یک بیماری و یک میکروب هم شده باید مرد، پس چرا

  انسان زیبا نمیرد؟!...پس کشته شدن انسان به شمشیر در راه خدا

  جمیل تر و زیباتر است....»

 خدایا کمکمان کن تا در کربلایی که در زمان ما و مولایمان بوجود می آید

همانند مردمان زمان امام حسین (ع) نباشیم...

بار الها یاریمان ده تا عاشق تو و عاشق مولایمان باشیم و همچون یاران

امام حسین (ع) تا آخرین نفس یار و یاور مولایمان حضرت صاحب الزمان (عج)

باشیم...

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی بر همه شما عاشقان

آن حضرت تسلیت باد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مائده  

دل من! گریه نکن و لحظه ای آرام بگیر!

ساکت شو و فقط لحظه ای آرام باش تا با تو سخن بگویم!

دل من! به واقعه عاشورا بنگر و ببین کدام مردن را انتخاب می کنی؟!

نگاه کن و چگونه زیستن و چگونه مردن را بیاموز!

دل من! بی تابی نکن و آرام بگیر تا با تو از عشق سخن بگویم!

تو هم فقط لحظه ای درنگ کن و بگو کدام زندگی کردن را انتخاب می کنی؟!

و کدام راه مردن را بر می گزینی؟!

دل من! لحظه ای به صحنه عاشورا بنگر و زندگی با عشق را بیاموز...و

یاد بگیر که چگونه عاشق زندگی کنی...

یاد بگیر که چگونه دست و پاهایت را از قید و بند هواهای نفسانی این

دنیا خلاص کنی!

فقط لحظه ای نگاه کن و یاد بگیر که چگونه با عشق به خدا در راه او بجنگی!

دل من! به واقعه عاشورا بنگر و حریت و آزادگی را بیاموز! بنگر که چگونه

باید در این دنیا آزاده زندگی کنی! که چگونه بندگی خدا کنی و بنده

زر و زیور نشوی!

آخ ای دل دیوانه من! زاری نکن و بنگر که چگونه باید صبر کردن را از شیر

زن کربلا بیاموزی!

آخ خدا! به این دل دیوانه بیاموز که چگونه رهروی باید برای مولایش باید

باشد در این عصر یخی...در این عصر سخت انتظار...

دل من! آرام باش و منتظر...نوبت به تو هم میرسد تا عاشقی خود را

ثابت کنی...تا...آخرین لحظه انتظار...و در لحظه دیدار...

و این است عاشقی برای شهیدان کربلا، نه بر سر و سینه کوفتن

بدون آنکه بدانی برای چه اینگونه بی تابی می کنی...

و این است عاشقی در دوران سخت فراق و در دوران سخت

 انتظار کشیدن...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مائده   | 

هلال ماه محرم است، دلم شكسته‌ی غم است

ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است

 

 

 

                                     قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه علیه و آله :
                    اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منینَ لا تَبْرَدُ اَبَداً.

پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود:
براى شهادت حسین علیه السلام ، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود. (جامع احادیث الشیعه ، ج 12، ص 556)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مائده   | 

می توان گفت چه تلخ

یا چه سنگین و سیاه

یا که افسوس و صد آه

می توان در پی رفتن آن یار عزیز

صبح هر روز به اندازه صد سال گریست

 

مرگ خاله ام خیلی چیزها بهم یاد داد و چیزهایی رو به

چشم دیدم که تا حالا فقط شنیده بودم.

دلم میخواد از روهای آخر عمر این عزیزم بگم...یک هفته آخر

که نه آب خورد و نه غذا...همه اندام بدنش از کار افتاد و فقط

گوشهاش می شنید و نفسش تا گلوش بالا می اومد...

عزیزم جوون بود و مجرد ولی...

با زجر کشیدنش زجر کشیدم...لبهای خشکش منو یاد ابا

عبدالله حسین (ع) می انداخت...ما هم فقط با پنبه لبهاش

رو تر می کردیم...روز مرگش یک روز بعد از عید غدیر بود و من

هیچ وقت جون دادنش رو از یاد نمی برم...خاله جوونم قیافش

عین پیرزنهای 100 ساله شده بود و نفس های آخرش با خوندن

سوره یس بود که براش خوندن...

موقع غسل دادنش بالای سرش ایستادم و زیارت عاشورا خوندم و

ضجه زدم...هیچ وقت این زیارت عاشورا از یادم نمیره...

و از تربتی که خودش برام از کربلا آورد موقع کفن کردن رو تنش

ریختم و کفنش هم از کربلا بود...

در تمام مدتی که ضجه میزدم و ناله می کردم فقط دلم از یه چیز

آروم بود و اون اینکه عزیزم پاک پاک رفت به دیدار خدا...

ما خواهرزاده و برادرزاده هاش هم شدیم بچه هاش...بعد از به خاک

سپردنش، وقتی که همه رفتن ما نشستیم سر خاکش و قرآن

خوندیم...چه غروب دلگیری بود تو اون امام زاده...

و در تمام این مدت عزاداری حالم از کسانی بهم می خورد که در زمان

بیماریش به دیدنش نیومدن و حالا میومدن تو عزاداریش گریه می کردن...

نمی دونم تا کی میخوایم مرده پرست باشیم...

و اینکه کاش خدا به ما هم یه رحمی کنه تا پاک پاک به اون دنیا بریم و

با آبرو از این دنیا بریم و در پیشگاه خدا هم بی آبرو نباشیم...

 

پی نوشت:

از همه شما دوستای خوبم برای پیام تسلیتتون تشکر می کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مائده   | 

 
تحریم کالای اسرائیلی